| بخاظر نظرخواهی بلاگ فا !-1-
اول نوشته ی بازی وبلاگی رو می ذارم که خوشحال می شم واسش نظر بدین ، بعد نوشته ی جدیدمو توی همین نوشته گذاشتم .
یه پیشنهاد دارم ، شما هم مثل من ، یه برگ یادداشت بذارین بغل دستتون و در طول روز اگر چیز خاصی واستو پیش اومد بنویسین و عصری توی وبلاگتون بنویسینو عصری اگر این کارو کرده بودین به من بگین ، فک می کنم خودتونم متعجب شین که شاید کارتون چه جنبه های جالبی داره که زود ازش می گذرین.
اعتراف بزرگ!
این یه بازی وبلاگیه
چند تا مدل زندگی کارمندی بنویسین
و بگین مال خودتون کدومشه !
فک کنم باید از بعضی از همکارای عزیز بانکای مختلفی که واسشون نظر گذاشتم عذرخواهی کنم ، اسم کسی رو نمی برم ، چون دوست ندارم دوستان و همکاران وبلاگی عزیز رو برنجونم . راستش بایدم بگم من حق نداشتم از همکارایی که هم بانکشون معلومه و هم شعبه شون ، و حتی اسمشون به نوعی توقع داشته باشم که از بانکشون انتقاد کنن ، و احتمالا خودشون رو از طرف بانکشون دچار مشکل کنن . برای همین این نوشته رو گذاشتم ، چون احساس می کردم وبلاگی بانکی ، اکثرا رسمی ان - این نظر منه - می خواستم همکارا نظر خودشونو هرکدوم بعنوان یه کارمند بنویسن ، نه بعنوان کارمند یه بانک خاص .
از وبلاگ بانک نوشت : مدل دست نوشته های کارمند بانک ملی استان قم
کلا مدتی مدل خاص خودم را کنار گذاشتم.....یه جورایی میشه گفت: سیب زمینی!(بی رگ) . ولی بعضی وقتا یاد اخلاق و حرکات قبلی ام می افتم،: -: یه بار دیگه حساب کن ، اشتباه میکنی،بیست تا ایران چک پنجاهی بود، نه بیشتر.. شروع به حساب و کتاب کرد ، چند لحظه بعد گفت: اشتباه کردم، پولی که بهت دادم یه میلیون صد و پنجاه بوده!!!!!!!!!! بیخود مارو نپیچون!!!(این جمله اش یعنی اینکه مارو رسما دزد خطاب کرد!) هر چقدر هم من آروم صحبت کردم اون بیشتر شلوغش کرد…. با عصبانیت گفتم: نه عمو..مثل اینکه قرار هر چی ضرر از اول عمرت دادی پای حساب ما بنویسی؟ آدرس رو اشتباه اومدی! سریعا رئیس وارد عمل شد و طرف را برد پیش خودش و حساب پولهای دریافتی و پرداختی اش از بانکها را ریخت روی کاغذ و بعد از چند لحظه ، اون صد و پنجاه تومنی را که ما دزدیده بودیم! از جیب مبارک مشتری محترم بیرون اومد!!!! مشتری عزیز ، اومد جلوی باجه ما و دستش را به نشونه عذرخواهی جلو آورد و گفت: ببخشید که اذیتت کردم، ولی تقصیر خودت بود!!!!!!!!!!!!!
مدل م ر ل از وبلاگ داستان یک زندگی
چند وقتیه که خیلی با دنیای نت بیگانه شدم..هر چند که خیلی چیزها هست که دلم می خواد بنویسم... من با خیلی از مسائل درگیرم که مهمترین اونها خودم هستم..یعنی شخصیت خودم... شاید یکی از دلایلش این باشه که چند ساله که با خودم خلوت کردم و دامنه ارتباطات اجتماعی خارج از محل کارم رو به نزدیک صفر رسوندم.... طعم زندگی انگار که هر روز کس تر می شود...نمی دانم در چه خاکی ریشه کرده ام که کال تر از پیشم.....
مدل پریا خانم از وبلاگ خاطرات و دلنوشته ها
پ.ن ) واسم جالب بود ، از خاطرات چن سال کارمندی ، چن مدل رو نوشته بودن تو وبلاگ خودشون
چیزی که تو کار برای خودم از اهمیت بالائی برخورداره احترام به مشتری، عدم اتلاف وقتشون و صداقت در کاره. خیلی وقتها خودمو جاشون می گذارم و سعی می کنم موقعیتشون را درک کنم و هر کاری بتونم براشون انجام بدم نه مثل بعضی ها که کارشون را می پیچونند و از زیرش در میرن. درسته گاهی اوقات لبخند به لب ندارم اما در مواجه با مشتریان بدقلق و تندخو، آرامش خودم را حفظ می کنم و اصولا" از به راه انداختن سر و صدا متنفرم.
مدل دیله ر خانم ( کارمند بانک صادرات ) :
عشقه من توو بانک بودن و در بانک کار کردنه . از وقتی اومدم بانک قشنگ صحبت کردن رو بیشتر یاد گرفتم . احساس مفید بودن می کنم . صبر م زیاد شده . معنی ریسک کردن رو فهمیدم به تمام معنا .
این تا حدی جواب سوال بانک چه تغییراتی تو زندگیتون ایجاد کرده بود دیله ر خانم !
مدل وبلاگ دنیایی کوچیک واسه من و دلم و دوستایه گلم - خداییش انقد قشنگ نوشته که به سختی انتخاب کردم ،
تا عصر کارمند بانک و عاشقه کارم، بعد از خودن یه قهوه یا هات چاکلت تو کافی شاپی که پاتوقم شده تا9شب تبدیل میشم به یه محقق فیزیک و کار در آزمایشگاهم، مدرس دانشگاه، یه ورزشکار، یا شاگرد کلاس زبان، شاگرد کلاس ویولن، مولف کتب دانشگاهی یا مترجم و یا شاید بعضی اوقات هم یه مشاور برای دوستان قدیمیم که خیلی وقته زمان کمی را براشون گذاشتم و ...
و همه اینا واسه اینه که فقط یه کارمند بانک باقی نمونم!
مدل کارمند بانک سینا
۳ ماهه خونه قولنامه کرده (فروشنده هم یکی ازهمکارای بانکیه) و وام خریدش را ندادن و حسابی کفریه -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- چند روز پیش باباشده و 5 سال سابقه خدمت داره و تواین مدت به خاطر سهل انگاری بالا فکر میکرده خانمش بیمه خودشه روی این حساب وقتی به بیمارستان خصوصی مراجعه میکنه و کاراز کارمیگذره میگن خانمش بیمه نیست و یک میلیون تومن پیاده میشه (خدایی ستمه) -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- هرچند توی شعبه به چشم نمیاد ولی اگه یک روز نباشه همکارا قدرشو میدونن -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
مدل پشتکوهی ( از وبلاگ صدای کارمند ) - با موافقت خودشون از طنز شیواشون بخشهایی رو انتخاب کردم ، کل مطلب در اینجاست
سال اول فقط می گفتم چشم قربان!راضی بودم .فقط چای می دادم و نظافت می کردم کم کم فهمیدم روسا و کله گنده ها از خودمونن و اکثرا روستا زاده هستند، پس زبانم کم کم دراز و درازتر می شد. رفتم و مدرسه شبانه ثبت نام کردم و به هزار زحمت و آشنا بازی و زیرمیزی موفق به اخذ دیپلم در رشته کاملا نا مرتبط سیم پیچی شدم و سریعا اون رو به همراه در خواست تغییر شغل به کارمندی تحویل کار کزینی دادم.بعد هم یه آزمون فرمالیته و شدم کارمند حالا دیگه هیچ چیز نمی تونست جلوی جاه طلبی و عطش قدرت را در من بگیرد...رموز پیشرفت را می دانستم : زیر اب میزدم ، پاچه خواری می کردم ،خوش خدمتی ،تغییر قیافه به نرخ روز و ... خلاصش اینه که الان می بینید بر مسند ریاست تکیه زدیم و حال می کنیم و هم اکنون چون دسته بیلی بی خاصیت اینجا نشسته ام و در حالیکه هیچگونه تسلطی بر امور ندارم بالاترین حقوق را می گیرم چون اساسا نیازی به تسلط کاری نیست وقتی هستند همیشه کارکنان خودکار و بارکشی که اتوماتیک و غیر مستقیم شعبه را اداره می کنند و رویای واهی ترقی در سر می پرورانند، ولی زهی خیال باطل ...
مدل یه رابط رایانه بانکی صبح که میاد غرولند مدیر پشتیبانیه که باید بره فلان شعبه وگرنه مشتریا همکاراشو میخورن. میره اونجا و بعد از 5 ساعت خرکاری می فهمه مشکل از کابل کشی شعبه است. در حین خرکاری میفهمه که رئیس نمک نشناس شعبه داره یواشکی تلفنی به یه نفر میگه که این رابط رایانه هیچی بارش نیست. 5 ساعته علافمون کرده. بعد واسه اینکه کلک کارو بکنه خودش کابل کشی رو اصلاح می کنه. حالا باید برگرده مدیریت گزارش بده. کیه که قدر بدونه. فقط به خاطر همکارای پشت باجه.
مدل آقا کاوه از وبلاگ چراغهای رابطه تاریکند
( وقتی مدرکمو گرفتم ، یه شرکت رفتم منشی استخدام شدم ، بعد ازدواج کردم ، بعدم بزرگترین اشتباه عمرمو کردمو کارمند بانک شدم . امیدوارم آخریش باشه ! ) ... داره با مشتری درددل می کنه ، شایدم راست بگه ، برای مادری که یه دختربچه ی دو ساله داره و هفته ای یه بار مادربزرگ بچه می بردش مسافرت و مادر تلفنی از حال بچه باخبر می شه ، و یکی به شوخی بهش گفته : موقع ی عروسی دخترت ، اگه تو رو بعنوان مادر بچه معرفی کردن ، من اعتراض می کنم و می گم این دختر ، بچه ی مادربزرگشه ! - شاید خیلی سخت باشه .
هنوز ازدواج نکرده ، پدر و مادرش یه شهر دیگه ان ، با بالا صحبت کرده ، قراره شش هفت ماه دیگه توی شهرشون بانکمون یه شعبه بزنیم ، می خواد اون موقع از شعبه ، منتقل شه به شهرشون . فک کن زندگی نیمه مجردی رو داره تجربه می کنه ، ( ظاهرا اینجا یه خونه گرفته ، اما دو سه روز در هفته ، خونه ی فاملیاشه ) خداییش خیلی هم سختی کشیده اینطور که می گه .
تازه یه ماشین قسطی از وام بانکی خریده ، می خواد خونه هم بگیره ، خودش و همسرش کار می کنن ، چندین سال پول پس انداز کرده ، خارج از شعبه هم درس می ده هم مکاتبه ای فوق می خونه . می گه خونه رو که بگیرم ، اقسطشو که بدم ، می ریم خارج . باید اول اینجا استقرار پیدا کنیم بعد بریم .
بچه پولداره ، صد میلیون تو حسابشه ، فقط واسه سرگرمی میاد بانک ، تازه هم باباش ماشینشو ازش خریده ، اما هنوز خودش سوارش می شه ، می خواد خونه بخره ، گاهی وقتا که یه کم از حد می زنیم بالا ، اون شاید تنها کسیه که تو حسابش موجودی داره و برداشت می کنه تا از حد بیایم پایین !
زن و شوهر هر دو کارمندن ، با آشنایی خودشو منتقل کرده یه بخش آرومتر توی شعبه ، اما گاهی که شلوغ می شه ، رئیس ازش می خواد باجه بگیره ، بعضی وقتا که خیلی شاکی می شه زنگ می زنه به همسرش و پارتیش دوباره از بالا گوشیو می ده دست رئیس !!!
بچه هاش خارجن ، با یه ماشین مند بالا میاد شعبه ، و خیلی وقتا می بینی توی شعبه می چرخه و با صدایی که چن نفر بشنون ، توی تلفن می گه : پول نمی خوای ؟ شهریه تو دادی ؟ هوا اونجا چطوره ؟
خانمش خارجه ، هر از چندی یکی از همکارا از شعبه هایی که قبلا با هم بودن ، میان دنبالش .
گوشیو می گیره تو گوشش و مدام با گوشی حرف می زنه ، فک می کردم کسی تو زندگیشه ، اما یه کم دقت که کردم ، احساس کردم هر کاری که می کنه ، ظاهرا تو گوشی داره برای خودش می گه ! حتی نمی تونی مطمئن باشی اون طرف خط کسی همچی چیزایی رو گوش کنه ! : وای ، الان دو هزار تومن می دم به مشتری ، وای الان باید برم از صندوق پول بگیرم ، وای ، نمی دونی هوا چه قد گرمه ، وای .. !
-------------------------------------
-------------------------------------------
-------------------------------------------
روزی روزگاری ! رئیس صندوق بودم ، صبج پنج دقیقه از هر روز زودتر رفتم... می گه : اینجوری به من پول می دی ؟ باید این همه اسکناس خرج کنیم ؟ می گم : به همه اینجوری دادم . با فلانی مشورت کردم گفت اینجوری بدم . ( همه اش بیست تا تراول صدی داده بودم با پنج تا باند دو هزاری . ...
اتفاق خیلی زیاد افتاد و روزای خاصی بود ، اما زیاد یادم نیست جزئیاتشو ، دلیلش اینه که از این پیشنهادم که گفته بودم سر کار یادداشت بنویسین و بعدا تو وبلاگ بذارین پشیمون شدم ، فک می کنم باید آدم حواسش سر کار کاملا جمع باشه. می گم چرا : .....
. اینا رو ولش کن ! باید برم سر اصل مطلب . صد تومن کم آوردم . صد هزار تومن ! اومد دم باجه ام ، موقر و متین . اصلا بهش نمیومد . ( هنوزم مطمئن نیستم عمدی بوده باشه ممکنه پیرمرد توی نیم دقیقه ، حافظه ی کوتاه مدتش هنگ کرده باشه ! ، صد درصد شاید مطمئن نباشم ) پونصد و شصت و هشت هزار تومن خواست ، پولو از جمله یه باند هزاری بهش دادم ، گفت باندو عوض کن ، عوض که کردم ، دیدیم صد هزار تومن اضافه باید بهش بدم ، تو فیلم دیدیم ، من دارم تو کشو رو نگاه می کنم و مشتری تو جیب پشتش چیز میز می ذاره . ... گفت صد تومن دیگه باید بدم . هنگ کردم ، بهش دادم . شما بودین می گفتین کیفتو بگرم ؟ کیفش از این چسبون زیپیا بود که به شلوارش چسبیده بود. به همکار که گفتم ، گفتن : باید دستی تراولا رو می شمردم و بعد پولا رو ، و جلوش کامل می شمردم ، بعد بهش می دادم ، جور که بعدا نتونه زیرش بزنه . این کاریه که از اون به بعد سعی کردم انجام بدم. زنگ زدیم به مشتری ، همکارمون بهش گفت : شما چی گرفتین ؟ مشتری معلوم بود نمی خواد جواب بده ، به همکارمون اشاره کردم ، گفت : ما تو فیلم دیدیم ، شما یه سری کاغذ می ذارین توی جیب پشتتون . اینو که گفت ، مشتری گفت : 5 تا تراول صدی ، 3 تا تراول پنجاهی . ... همکارمون اینو با مداد روی کاغذ پشت سند نوشت . همکارمون گفت : این دقیقا صدهزار تومن بیشتر می شه . مشتری گفت من دارم می رم سفر ، از سودهای آینده ام بردارین ! ... گفت فرداش میاد شعبه ، اما فرداش که اومد ، زد زیرش .... رئیس گفت : اگه فلانی کم آورده بود ، فک می کردیم عاشقه ! تو چی ؟ می خواستم بگم : شاید همین مشکلمه که عاشق نیستم !
-------------------------------------------
همکارم داره می گه : مردک هیز ! ازش بدم میاد ، جوابش سلامشو ندادم . می گم : این آدم ؟! اصلا همچی چیزی حس نکردم ازش . می گه : آخه شما خانم نیستین . می گم : بخاطر آقای ... ( معاون قبلیمون ) روش حساب می کردم . می گه : منم همینطور . ( مشتری و معاونمون ، یه احترام متقابل خوبی بین هم داشتن ) نمی دونم به خدا !
-------------------------------------------
مشتری : می شه بدون دعوتنامه بهم دسته چک وبدین ؟ همکار : به شما کاسب جماعت نمی شه اعتماد کرد ، ما خودمون این کاره ایم داداش ! می خوای آدرس اشتباه بدی ، بعد چک بدون محل بکشی در بری !!؟ مشتری : اگه با رئیس صحبت کنم می شه ؟ رفت و با رئیس صحبت کرد ، اونم جواب منفی داد .
-------------------------------------------
ظرفای غذای تو بود دیشب تو ماشینم مونده بود ×؟
-------------------------------------------
این دویستیا چه قد کهنه است ، هیچکی نمی بره . یه کم از اون باند نوها خرج کنیم .
-------------------------------------------
یه چک بین بانکی توی دسته چک بین بانکی باطل شده بود ، جانشین ارشد که قبلا تو شعبه بوده باطلش کرده بود . ظاهرا به این دلیل ابطال شده که موقع پرفراز ، دستگاه پرینتر خاصی که برای این کار داریم ، اون چکو پاره پوره کرده !
-------------------------------------------
یه کم خصوصی ...
چرا آدرس اینجا رو ندادم آدمای آشنا بخونن ... اول که اومدم بانک به دلخواه خودم نبود ، یکم از کارم اوایل راضی نبودم . قبل از اینکه بیام پشت باجه ، کاری رو می کردم که شاید یه بچه ی سوم راهنمایی هم به راحتی از پسش بر میومد. بعد اومدم پشت باجه . رابطه ی همکارا خوب بود ، اما اون جمع صمیمی بخاطر جا به جا شدن همکارا و کم شدن تعدادمون ، حداقل اون صمیمیتی که می خواستمو دیگه ندارم . یه مدتی از کار خیلی خوشم میومد . اما الآن اون هیجانات کاذب به نوعی از بین رفته یا کم شده . دوست ندارم اینجوری باشم ، به مه ی اینا ، یاس فلسفی و عدم ازدواج رو اضافه کنین . یه جور شاید حس سرخوردگی از دنیا . فک نمی کردم تو بانک موندنی باشم . هرچی هم که با آدما بیشتر نشست و برخواست می کنم ، احساس می کنم که ایده آلمو نمی تونم پیدا کنم ، کسی که با تمام نواقصم منو بپذیره ، و هیچ توقعی از من نداشته باشه ، حتی خودش زندگی منم بسازه . ... همکارای پسر ، گاهی بعضی مشتریای دخترو می قاپن ! و از بینشون مشتری خاص دارن ، اما شاید یه دلیلشم این باشه که اینجوری می خوان روی همو کم کنن ، ولی این شوخیا یه کم منو اذیت می کنه. اگه به من باشه ترجیح می دم این مشتریا رو نگیرم ! البته سعی می کنم تا می تونم شماره ی مشتریا رو بزنم و مشتری بگیرم و مفید باشم .
ارسال شده توسط: در شنبه 2 مرداد 1389 | نظرات()
|